دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

  

   گریستن هلیا!

    تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز...

جمعه 29 آبان ماه سال 1388

    پاییز می گذشت...در کوچه های سبز...ما سوت می زدیم...

    این روزها باید عجیب باشد...وقتی شب هایش را با یک پست در اینجا می خوابی اما هر بار

    در آخر، نمی دانم اما لابد یک دست نامرئی ذخیره ی چرکنویس را تحمیلت می کند...

    هر زنگ مامان با آن صدای آرامی که دارد می تواند یک پست مفصل باشد برای اینجا...مثل

    امروز که گوشی را گرفتی نزدیک گوشت و با حرف های مامان همان برخورد را کردی که با

    لالایی ساعت نه کودکی هایت...صدا که شبیه علامت سوال شد به خودت آمدی و در جواب

    سوالی که مطمئنا نمی دانستی چیست گفتی "آره مامان خوب خوبم!" و با خنده ی انگار

    نگران مامان فهمیدی که سوتی داده ای...

    هشت هشت هشتاد و هشت یک پست بود برای اینجا. می نویسی که امروز را پایبند بودیم

    ولی همه می دانیم که در ما دیگر هیجان تاریخی اعداد هماهنگ برای آینده ته کشیده...مگر

    نه؟...

    نازنین که برایت می نویسد آبان را چه کنیم برای او یک نازنین و سه نقطه و برای خودت و

    خطاب به او می نویسی...از پاییزی که اینجا صبح هایش دیگر دیوانه ات نمی کند و چه بد که

    نمی کند...

    این روزها حتما عجیب است وقتی هر شبش یک پست وبلاگ است که سرنوشتش هرگز

    انتشار نمی شود...و مگر حتی اگر همه توافق کنند تو باور می کنی این همه سکوت و بی

    حرفی خودت را؟ ولی تو می دانی...سرنوشت این روزها باید پست های انتشار نیافته بماند...

  


شنبه 2 آبان ماه سال 1388

  برای پدربزرگ

 

  دلم برای شعرهایمان تنگ شده! از آن جا حواست به این هست؟

چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388

  بعضی جمله های دیروزت مدام برایم تکرار می شود!

  "می گوید از وقتی رفته ای پدر کم حرف شده و بی حوصله..."

   کاش نمی گفتی...

سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388

   از یادداشت های انتشار نیافته...برای مامان...

   در حال وضو گرفتنم و هنوز ناهشیار که می شنوم به اسم صدایم می زند...با تردید به طرف در

   اتاق می روم...خوابیده...چهره اش حالت خاصی دارد که نمی فهممش...اما عجیب نگرانم می

   کند...دیوانه وار دوستش دارم...دوباره به اسم صدایم می زند...احساس عجیبی دارم...صدای اذان

   بلند می شود...به سرعت اتاق را ترک می کنم...فقط تا چند دقیقه ی دیگر در آن جا حتما کارم

   تمام بود...می دانم...

  

   پ.ن: این سر دنیا بودن بهانه ی خوبی است برای موجه بودن دلتنگی های من...

   تو شاید نمی دانستی...من اما همیشه دیوانه وار دلتنگت بودم...در اتاقم که می نشستم و گوش

   می دادم به صدای بودن تو در خانه...یا حتی همان وقت ها که برایم حرف می زدی و نوازشم

   می کردی به سبک کودکی هایم...

جمعه 16 مرداد ماه سال 1388

  ما که زندگی را نرفته به آخر رسیده ایم...

  برای ما میلاد یا شهادت فرقی نمی کرد...در هر دو به یک اندازه غم داشتیم...اندوهی که شاید

  کسی جز خودمان جنسش را نمی فهمید...

یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388

  آگاهانه راه چاه را برگزیدن هم از آن حکایت هاست...شاید هم چیزی آن دورها به امید گذر یک

  کاروان مصری ست...چه می دانم...


 

جمعه 26 تیر ماه سال 1388

  برای الهه...

  از چشم هایت ترسیدم...فکر کردم که ممکن است نگذارد همه ی حرفم را بزنم...لپ تاپم را

  برداشتم بردم آن یکی اتاق دیگر و به گمانم اول یک دو نقطه پی برایت فرستادم...بعضی وقت ها

  از چت خیلی راضیم و دعا می کنم که خدا مبتکرش را حفط کند!...حداقلش این است که چشم

  ها نیستند...چشم ها همیشه نگرانم می کنند...بدیش این است که هرقدر هم که کسی نقش

  بازی کند و من سعی کنم خودم را فریب دهم یک نگاهش کافی است که همه چیز لو برود...آن

  روز چرندیاتی برایت سرهم کردم که هرچه بیشتر می نوشتم به نظرم افتضاح تر می شد و تو

  ناراحت شدی و من خواستم که همه ی حرف هایم را فراموش کنی...خیلی بعدترش آمدی و

  گفتی که فکر کردی و به این نتیجه رسیدی که موافقی با پیشنهاد من...باور کن هنوز نفهمیدم

  که احساس واقعی ات وقت گفتن آن حرف ها چه بود...نفهمیدم که تا چه اندازه من را فهمیده

  ای...دلخوری یا نه...راستش خیلی جرات نمی کنم بپرسم...چون همیشه انگار هر دو راضی تر

  بوده ایم که همه چیز را به شوخی برگزار کنیم...حالا می خواهم ندانسته ولی جدی این ها را

  برایت بنویسم...

  من همیشه از داشتن خیلی خوب ها نگران بوده ام...از احساس مالکیت نسبت به کسانی

  که زیاد دوستشان داشته ام...مهمترین دلیلی که برای ترس از ازدواج دارم و هرگز

  نگفتم چون فکر می کردم که شاید خنده دار به نظر برسد همین احساس مالک بودن

  است!...این که برویم یک جایی امضا کنیم که مهمترین فرد زندگی هم باشیم...و من شروع کنم

  به احساس داشتن او و دلبستن به بودن او...این شروع یک فاجعه است...

  و تو عزیزم داشتی کم کم این احساس را در من ایجاد می کردی که اولین و نزدیکترین دختری

  باشی که همیشه دوستم می مانی و این یعنی آغاز یک احساس مالکیت...بدیش این بود

  که نمی توانستم امیدوار باشم که احساسم به زودی تمام می شود...نه سال زمان کمی

  نیست برای شناختن یکی و دوست داشتنش...همین است همه ی دلیلم...دوست دارم

  همیشه همینطور بمانی...دوست داشته باشمت...زیاد...بی هیچ احساس تعلقی...




پنجشنبه 18 تیر ماه سال 1388

  تمام شد!


  تمام شدم!


  ...
چهارشنبه 17 تیر ماه سال 1388

  امروز به شدت متنبه شدم...جزئیاتش بماند برای خودم! فقط این جا می گذارم تا خاطرم باشد که...

  پ.ن : و یا به قول نیما:

  "به کجای این شب تار بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟"...


جمعه 12 تیر ماه سال 1388

  صفایی ندارد ارسطو شدن...


  اتفاقات این روزها باعث شد که بیشتر از قبل احساس بدی پیدا کنم نسبت به رفتن...نه به این

  خاطر که اینجا اگر باشم کار مهمی انجام می دهم...نه....اما فکر می کنم که اگر روزی حادثه

  ای رخ بدهد به خودم خواهم گفت تو که نیستی دهنت را ببند و ساکت شو...حتی نگران هم

  حق نداری باشی...


  پ.ن: بعد از خواندن مقدار زیادی خبر پراکنده از سایت ها و احساس اینکه مغزم ویروس اطلاعات

  گرفته و بعد چند دقیقه ای تحمل اخبار تلویزیون ایران‌، دست نوشته های بچه های شهید دانشگاه 

  خودمان را که از اردو جنوب یادگار دارم می خوانم...خجالت می کشم...فقط همین...




سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388

 با توام ای سرزمین خسته ی دلتنگ من ...

 با این همه بغضم اگر بترکد...

 نه

 پر کاهی بر آب بنخواهد رفت

 می دانم!*


 * شاملو

جمعه 29 خرداد ماه سال 1388

حرف های آن روزمان را خاطرت هست؟ بر خلاف عادت همیشه مان انتخاباتی بود...من گفتم به

میرحسین رای می دهم! گرچه شاید هرگز مثل شماها سبز نبوده ام...تو سکوت کردی ولی

انگار راضی بودی...گفتم ولی در تمام این انتخابات ها همیشه برای من مهمتر از ایران انقلاب

بوده...مکث کردی...بعد با نگرانی گفتی پس تو احتمالا خیلی چیزها را نمی دانی...نمی

دانم...شاید به خاطر آن علاقه ی مخفی در نگرانیت بود که آن روز دلم خواست برایت بیشتر

حرف بزنم...بگویم که نه عزیز من...نه این که من ندانسته باشم همه ی نامردی ها و ظلم های

در پس انقلاب را...نه این که پدر ننشسته باشد و برایم نگفته باشد که عزیزم بپذیر که انقلاب ما

دیگر گذشته...نه این که در این سال ها حقیقت مدام مثل یک سیلی سخت محکم توی صورتم

نخورده باشد...نه...اما می دانی...من همیشه جور دیگری نگاه کرده ام...من انقلاب را دوست

دارم و شاید ندانی اما خیلی مهمتر از آن این است که خوب می دانم که دقیقا چه چیزی را

دوست دارم...


ببین...این روزها که شلوغ است و غمگین، من بیشتر از آن روز مطمئن می شوم که هم درد و

هم دغدغه حتی در این موج سبز، کم دارم...که اندک حرف های حساب برخی دوستان نیز این

روزها بسادگی از هر دو طرف ناسزا می خورد...ولی من مثل همیشه از خودم توقع صبر و امید

کرده ام...حتی اگر گاهی همه ی رنگ هایم فقط سیاه شوند...حتی اگر زیاد بشود که دلم برای

خودمان بشدت بسوزد...

جمعه 22 خرداد ماه سال 1388

  برای پدر...


  آن سال ها من دختر کوچولویی بودم که حمایت تو را می خواست و از قدرتت احساس غرور

  می کرد. گرچه گاهی زیادی عصبیت می کردم و تو حسابی دعوایم می کردی ولی ما هر دو با

  داشتن هم خوشبخت بودیم مگر نه؟ من همیشه از دیدن تکاپویت در پی خودم احساس رضایت

  می کردم! این بود که گاهی در نیمه ی خیابان دستت را رها می کردم و می دویدم! یا آن روز که

  توی قفسه ی رختخواب ها چند ساعت پنهان شدم تا همه جا را دنبالم بگردی و تو بی آن که

  بدانی آن را یک شیطنت بی جا و زیاد از حد نامیدی و دعوایم کردی. دعوا کردنت همیشه

  غمگینم می کرد. توقع هیچ خشونتی از تو نداشتم حتی یک صدای بلند را! همین که صدایت

  کمی بلند می شد می رنجیدم و فوری قهر می کردم یادت هست؟ ولی باور کن بی درنگ

  پشیمان می شدم و مدام چشمم به در بود که بیایی و یک جوری آشتی کنیم! اگر کمی دیر

  می شد برایت نقاشی می کشیدم و روی میزت می گذاشتم و بعدها به من گفتی که چقدر آن

  نقاشی های من را دوست داشتی...

  شاید من هنوز قدر امنیت آن سال ها را نمی دانستم وقتی در نوجوانی دلم خواست استقلال

  و عدم حمایتت را تجربه کنم! استقلال من نیازمند رقابت با تو بود و خیلی وقت ها تلاش می

  کردم در مسابقه هایی مردانه در برابر تو شرکت کنم! گرچه آشکارا من بازنده بودم ولی برای من

  مهم تلاشی بود که در به رشد رساندن قسمت مردانه ی شخصیتم داشتم! چیزی که برای

  استقلال از تو ناخوداگاه لازم می دیدم...


  می دانی...حالا که از همیشه مستقل ترم دلم به شدت دوباره آن حمایت مطلق

  و آن امنیت بی نظیر در کنار تو بودن را می خواهد. من از تکاپو در دنیای مردانه به راحتی خسته

  ام و اعتراف می کنم که هیچ جذابیتی در آن نیافتم! گرچه خوب می دانم که تو در همه ی این

  سال ها محکم در پس استقلال من ایستاده بودی و ممنونم که اجازه دادی آن را بیاموزم ولی

  حالا دلم می خواهد کمی نزدیکتر بیایی و دستانم را که تنها اندکی از آن زمان کودکی بزرگ تر

  شده و هنوز هم به سادگی در دستانت گم می شود در دست بگیری...

چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388
    حتی من با همه ی صبرم به زودی سرم را از دست احمدی نژاد محکم به دیوار خواهم کوبید!
پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388

  واقعیت این است که هر قدر به انتخابات نزدیک تر می شویم و بیانیه و سخنرانی و مناظره و تبلیغات

  و صد چیز دیگر بیشتر می شود، من بی میل تر و بی انگیزه تر می شوم نسبت به انتخاب یک نفر!

  گاهی فکر می کنم که این استاد آمار درست می گفت و سیستم تصادفی باید بی خطاترین

  سیستم باشد! رای من احتمالا تصادفی خواهد بود!...


  پ.ن: اینجا را هیچ وقت نخواستم برای بحث های آن چنانی در هیچ بابی! دلم می خواسته صرفا

  همیشه باشد برای چیزهایی که گفتنش را در جای دیگری چندان نمی پسندم! گر چه احتمالا

  نوشتن دردی را کم نمی کند ولی دست کم جذاب ترین کاری است که من فعلا سراغ دارم!

جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388

  حوالی خانه ی ما هنوز در انتظار باران است ...


  دروغ چرا! از وقتی خاطرم هست به هیچ چیز در این دنیا اطمینان کامل نداشته ام...دست خودم

  هم نیست! اما باور کن به یک نظریه خیلی خوب اطمینان دارم! این دنیا اصلا بر اساس    

  غم  است! همه چیز این دنیا یک غم بزرگ با خودش دارد! تا همیشه...شک ندارم!... 

 

 پ.ن: من البته غم زندگی هنوز چندان نمی دانم چیست! ... فعلا منظورم از غم مثلا همین   

 اندوهی است که در پس دوست داشتن توست ... همین حالا که اینجا نشستی و نگاهم می   

 کنی و باور کن فرق آنچنانی ندارد برای اندوه من حتی اگر قول بدهی که همیشه پیشم می 

 مانی! ...

دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388

  تاریک روشن صبح...صدای اذان که بیدارت می کند...همان چند لحظه ی ناهوشیاری...پیش از اینکه

  کاملا یادت بیاید دنیا چه خبر است...بهترین است!...

سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388

  "ترک کردن سیگار خیلی آسان است! من هزار بار این کار را کرده ام!..."

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387

  دلگیرم از این شهر سرد ...


  تا حدی راضیم از تنهایی این شب ها که اغلب دستم به زور حتی برای روشن کردن تلویزیون می 

  رود! ولی دور از انصاف است اگر نگویم که باید کمی خوش شانس باشی که تا تلویزیون را روشن 

  می کنی شادمهر تقدیرش را بخواند! قهرمان خواننده های دوازده سالگیت!...


پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387

   هدیه روز تولد...


   "شب مث هر شب بود و چند شب پیش و شب های دیگه

    اما علی تو نخ یه دنیای دیگه..."

دوشنبه 22 مهر ماه سال 1387

از هم دوریم

که باشیم

نیمی از من آنجاست

نیمی از تو

اینجا

این همه خاطره که در چمدان جا نمی‌شود


نیستی

و این فقط کمی عجیب است


گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمی‌زنیم

و در قوری لب پَر

چای دم نمی‌کنیم

یا روی کاناپه‌ی زوار در رفته‌ات لم نمی‌دهیم

که رویا ببافیم
گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند

و شهر

از همیشه سرد تر

خالی تر

...

نیستی

و این فقط کمی عجیب است


هنوز

گل‌های قاصد می‌رویند

هنوز

بادها می‌وزند

هنوز همه‌ی راه‌ها به شهر می‌رسند

و همه‌ی شهرها

به تو


نیستی

و در قلب من حفره‌ایست

به بزرگی تمامِ بودنت

حفره‌ای

که با هیچ چیز پر نمی‌شود

و این

فقط

کمی

عجیب است.


یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387

    این صبح‌های ابری پاییز تا همیشه می‌تواند مرا دیوانه‌ی خودش کند...

یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387

    م ن آ ف ت ا ب ا ن و ر م ...

شنبه 30 شهریور ماه سال 1387

  ژاکتم را می‌پوشم و خواب آلود می‌نشینم سر میز....نیمه هوشیارم...آنقدر که هنوز به یاد

  نمی‌آورم دنیا چه خبر است...و از همین، این دقیقه ها را زندگی می کنم...

  مثل اینکه همه چیز، همین اتاق نیمه تاریک است و همین زمزمه‌ی دعای سحر و چقدر خوب...

  چند لقمه‌ای به زور می‌خورم...الله اکبر که می گویند نمازم را یک دقیقه ای می خوانم...حواسم

  به هیچ چیز نیست...می روم زیر پتو و از لرز خفیف باد پاییزی پنجره ی نیمه باز اتاقم کیف می

  کنم...رویایم عمیق می‌شود...صدای اذان هنوز بلند است!...

جمعه 15 شهریور ماه سال 1387

   تنهایی افطار کردن گرچه مامان و بابا و سفره‌ی خوش‌رنگ خانه و یا شلوغی بچه‌ها و سنگ-

   کاغذ-قیچی‌هایمان را برای اینکه کی برود خرید نداشت، ولی چیزی داشت این اولین افطاری

   که تنها بودم که تا همین حالا سرخوشم کرده...

   

    شکر می‌کنم خدا را برای همه‌ی نعمت‌هایش...


پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387

   "زمزمه کن در گوشم...شاید سرانجام بتوانیم راهی برای آنکه بدون مه دروغین، شادمانه و

    و پر زندگی کنیم بیابیم...راهی خاکی و باریک و قدیمی، یا کوره راهی نکوبیده و ناهموار و نو..."

یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387

     من از آن‌جایی که از همان بچگی آدم آکادمیک و بسیار با شخصیتی بودم(سوت یاهو! :دی)

     همیشه برایم نهایت بزرگ شدن یک دختر زمانی بود که پایان نامه‌اش را می‌نوشت. یعنی اگر

     مثلا دختری را در لباس عروس می‌دیدم به نظرم آنقدر بزرگ و با شخصیت نمی‌رسید.

     خلاصه همه‌ی اینها برای این بود که بگویم من دارم پایان نامه‌ام را می‌نویسم! البته اسم  

     درسش پروژه‌ی کارشناسی است اما من بیشتر به همان دلیل بالا(شما به روی خودتان

     نیاورید!) دوست دارم بگویم پایان نامه.

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387


    سرما خورده شده‌ام

    بی بوسه‌ی باران!

جمعه 25 مرداد ماه سال 1387

   هر چقدر هم منطقی فکر کنی که دنیا همین است دیگر، آدم دلش برای دوست ۱۰ ساله اش

   که حالا دارد می رود تنگ می شود...غمگین می شود...


   فکر می کنم بیشترین مزیت خوابگاه برای من تجربه ی دوستی از نوع خاصی بود...

   چیزی شبیه یک خانواده...

شنبه 19 مرداد ماه سال 1387

   برایش نوشتم:

 

     "حماقت" خصوصیت مشترک همه ی آدم هاست!پس ننویس برایم "تو مثل دختر های

      دیگر زندگی ام احمق نیستی!حداقل اینطور فکر می کنم...پس شاید دردم را بفهمی..."

      که چقدر بدم می آید از این جمله ها!

      اگر می خواهی بدانی مدتی است بسیار حساسیت پیدا کرده ام!به اینکه یکی بگوید من

      عاصی ام از زندگی...به لغات عصیان گر،آنارشیست و...به هر چی ناله و شکایت و فحش و بد

      و بیراه و شعر و نوشته ی اینطوری است! نمی دانی آن روز که رفته بودم دفتر و اتفاقی 

      سر جلسه ی شعر خوانی، چقدر احساس بدی داشتم نسبت به شعر این سبکی یکی از

      بچه ها...دلم می خواست صاف بروم جلو  و نظرم را در مورد شعرش بگویم! ولی چون فقط از

      دور می شناختمش کوتاه آمدم...البته تفاوت بعضی از این نوشته ها برایم واضح است...این

      که هر کس چگونه می بیند و چقدر می خواهد از زندگی...

      بیشتر نمی گویم...می دانم...گاهی بدجوری بدجنس می شوم در جواب دادن!همین است

      که جواب نمی دهم بعضی از این میل ها را... و وقتی تو تاکید می کنی که جواب دهم...

      اینطوری می شود...

 

 

 

 

 

جمعه 11 مرداد ماه سال 1387

   " می روی و گریه می آید مرا

     ساعتی بنشین که باران بگذرد..."

یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387

 

     "بد آوردی، وگرنه با چنین ناز

      اگر دل داشتم می بردی از من"

یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

 

    "آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟"

 

     پ.ن:من دلم برای هوای ابری پاییز و بهار تنگ شده!هیچ حال نمی کنم با این هوای

     کسل کننده ی تابستان و این باد کولر مسخره اش!

شنبه 8 تیر ماه سال 1387

    به نظرم باید گاهی جرات این را داشته باشم که به خودم بخندم!

    به همه ی اشتباهات و حماقت هایم!

    و حتی همه ی دردها و خستگی هایم...

    نباید جدی بگیرمشان...

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

       نوستالژی برای امتجانات هم؟!!

       یک بار اینجا نوشته بودم که من بر خلاف همه ایام امتحانات را دوست دارم!اما حالا

       فکر می کنم مثل اینکه آن موقع وضعم خیلی خراب بوده!:دی

       هر چند به هر حال شب نخوابیدن های امتحان صفای خودش را دارد!(آدم احساس آدم هایی

       را دارد که کارهای مهم دارند!حالا مهم نیست که از ۴ ساعت بیدار ماندن در شب دست کم

       ۲ ساعتش را از خودت پذیرایی کرده باشی یا مثلا وبلاگ خوانده باشی!)

        و یا این که مثلا امتحانات باعث می شود کمتر به چیزهای دیگر فکر کنی و اینها

        ولی باور کنید من آدم شب های امتحان نیستم! اصلا از همان بچگی هم شب های امتحان

        غصه ام می گرفت!چون نمیشد بروم بازی کنم!

        هر چه بود تمام شد!همه ی امتحانات به این سبک پایان ترمی...و من می دانم که

        دلم آنقدر بی کار است که بعدا برای همین شب های امتحان هم تنگ می شود!

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

 

   با مرگ، روح احتمالا به لحظه ی بی نظیری از آگاهی می رسد و من دارم به این فکر می کنم

   که یک نویسنده ،بعد از مرگش ـ اگر می توانست ـ چه تغییراتی در آثارش می داد...و یا اصلا

   همین ها را می نوشت؟

   یک جورایی با مرگ هر نویسنده ای که کتاب هایش را می خواندم دلم می گیرد...

   سفرت به سلامت نادر ابراهیمی عزیز...

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

  سکوتم از رضایت نیست

  دلم اهل شکایت نیست...

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

   از من اثری ز سعی ساقی مانده است

   وز زمزمه ی عطر اقاقی مانده است

    وز باده ی دوشین قدحی بیش نماند

    از عمر ندانم که چه باقی مانده است

    ...

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387

    نمی توانم این همه دوست داشتنت را باور کنم...

    عشق در لحظه ات را شاید...اما...

    باور نمی کنم!

    خرده نگیر!

    دست خودم نیست!

 

1 2 3 4 >>
تعداد بازدیدکنندگان : 48727