| پنجشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1391 |
|
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را... دوباره خواب مامان را دیدم...بی قرار بودم از روز مادر که نزدیک است...مامان خوشحال بود ولی...محکم در آغوش گرفتم و خواست که غصه نخورم چون هنوز هم می توانم برایش هدیه بخرم... پرسیدم از او که آخر چطور این همه ناگهانی و بدون خداحافظی رفت...گفت که خسته بوده از زندگی...خیلی خسته بوده...
|
|
|
|
| جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 |
|
عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم؟... تا آنجا که خاطرم هست هرگز لحظه های تماما شادی نداشتم...یعنی همیشه در آن بهترین لحظه ها که لابد باید شاد می بودم بی پایداری چیزهای این دنیا را می دیدم. در یک پستی قریب به سه سال پیش اوایل از ایران رفتنم برای مامان نوشته بودم که این ور دنیا بودن بهانه ی خوبی است برای موجه بودن دلتنگی های من...وگرنه که من همیشه دلتنگت بودم...حتی در لحظه های اوج با هم بودنمان... ولی هفته های آخر عجیب بود...من بیش از حد خودم خوشحال بودم برای رفتن به خانه...نه اینکه تماما شادی باشم...ولی بیش از حد من بود. بار قبل با هزار دلهره رفته بودم که فقط خدا از دلم خبر داشت...حالا بعد از دو سال و نیم به شدت دلتنگ لحظه های آرام بودن در کنار خانواده بودم...شاید هیچ وقت اینقدر هیجان نداشتم برای یک سفر و برنامه نچیده بودم برایش...خیلی خوب خاطرم هست آن روز را که در راه دانشگاه تا خانه ناگهان تصمیم گرفتم که رها کنم همه ی مصاحبه های بعدی را و به همین شغل راضی شوم و بروم ایران...دلم به طرز عجیبی هر چه سریعتر ایران رفتن می خواست...و یادم هست که با چه هیجانی منتظر شب بودم تا خبر قطعی ایران رفتنم را به مامان بگویم... خدا می داند چه گذشت بر من بعد از آن خبر و تمام راه تا ایران...شاید چیزی شبیه لحظه ی مرگ...همه ی خاطره های با مامان و به خصوص خوشی این روزهای آخر و حرف هایمان به سرعت از ذهنم می گذشت و من نمی دانستم باید گریه کنم یا بخندم به بی ارزشی چیزهای این دنیا...بهت و ناباوری بیش ترین احساس آن لحظه ها بود...عجیب آن که چند بار به شدت دعا کردم و معجزه خواستم که مامان برگردد و قرآن باز کردم و هر بار آیه ای آمد در نکوهش درخواست معجزه از سوی کافران1...حیرت کردم از تکرار آیات مشابه و ساکت شدم... وقتی از هواپیما بیرون می آمدم به این فکر کردم که کمتر از شش ماه پیش بود که همه با شادی به استقبال آمده بودند و اول دایی بود که مرا دید و دست تکان داد...حالا همان دایی تنها ایستاده بود با چهره ای که انگار سال ها پیرتر بود...در آغوش دایی که از شدت گریه می لرزید بهت زده بودم و به جای گریه مدام از ذهنم می گذشت "و زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست و سرای آخرت نیکوتر است برای متقین"...
1. سوره ی طه آیه ی 133. سوره ی رعد آیه ی 27.
|
|
|
|
| پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 |
|
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... چند شب پیش از این حادثه خواب دیده بودم که مامان فراموشم کرده...انگار که خودش خواسته باشد... من به شدت گریه می کردم که چرا...گفت که خسته بوده از زندگیش و می خواسته زندگی جدیدی شروع کند و باید اول من را فراموش می کرده...من انگار حق می دادم به او ولی سخت گریه می کردم... صبح خوابم را برای مامان تعریف کردم...خودم را لوس کردم برایش...با صدای آرام و مهربان همیشگیش کلی قربان صدقه ام رفت که مگر می شود فراموش کنم تو را...خوابم را تعریف کرده بود برای خانواده...خیال کرده بودند از سر دلتنگی شدید است لابد... این روزها فکر کردن به حرف های مامان در خواب به جای گریه ی بی حد آرامم می کند!...دوست دارم باور کنم که خودش خواسته برود...که خسته بوده از این زندگی و دل کنده از ما...بی تاب می شوم از فکر این که نکند او هم مثل من حسرت یک بار دیگر در آغوش کشیدنمان را داشته باشد...
|
|
|
|
| چهارشنبه 25 آبان ماه سال 1390 |
|
!The best birthday gift ever شب قبل خواب حال خوشی نداشتم. دلخوری نبود. به شدت دلسرد شده بودم. انگار که یک چیز با ارزش قدیمیت شکسته باشد و تو با اینکه خیلی هم ناراحتی از سر نا امیدی علاقه ای به بند زدنش نداشته باشی. بعد احساس تنهایی شدیدی کردم. بی سابقه بود. آن شب خواب عجیبی دیدم. دیدم که سونامی غیر منتظره ای همه چیز را ویران کرد و موج هایش درست قبل از خانه ی پدری ام که در آن پناه گرفته بودم و بیرون را با وحشت نگاه می کردم آرام گرفت. نمی دانم چطور و از کجا صحنه ی آخر خوابم تماشای اقیانوس آرام پس از همان سونامی شد. اقیانوس به طرزی باورنکردنی نوارنی و زیبا بود. مطمئنم که با همه علاقه ام به تماشای دریا هرگز در بیداری چیزی در زیبایی حتی نزدیک به این هم ندیده بودم. بی نهایت آرام بودم و احساس امنیت و شادی عجیبی می کردم. احساسم در خواب در واقع چیزی خیلی بیشتر از تماشای یک منظره ی زیبا بود. همانقدر کلیشه باید بگویم که نمی توان آن را در کلمات گفت ولی حتی حالا که ساعت ها بعد خواب است می توانم چشمانم را ببندم و با آن حس عجیب خوش باشم.
|
|
|
|
| شنبه 12 شهریور ماه سال 1390 |
|
برای تو که اینجا را نمی خوانی... دوست داشتم هرگز به آن حال نمی دیدمت...تمام راه را به این فکر کرده بودم که چقدر واقعا ایمان دارم به آن "عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم " که در نامه ی برای تو نوشته بودم...می دانی و می دانم که رنج کشیدن تقدیر همه ی ماست...و زندگی هم بهایی ندارد برای تویی که هیچ وقت دنبالش نبودی...و من چقدر دوست داشتم این ویژگی متفاوتت را...که بیش تر از یک هم خون کرده بود تو را برای من...نگرانی من همه ی این مدت اما از این بوذ که چه شد حاصل عمرمان...نکند که زیاد بیراهه رفته باشیم...نکند که دستانمان بیش از اندازه خالی باشد... |
|
|
|
| پنجشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1390 |
|
چمدانی را که برای سفر ایران از انبار آورده بودم و شده بود آینه ی هر روز دلتنگیم، حالا برای سفر فردا صبح به مقصدی خیلی بی ربط به تهران بسته ام...با هر عددی که گذاشتم دلم بر خورد از هزار خاطره و هزار بار هوای ایران...
|
|
|
|
| پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1390 |
|
به بهانه ی بهار...
در فیلم ها گاهی آدم فیلم آن جایی که می تواند به راحتی خودش را توضیح دهد ساکت می ماند....این شاید گاهی از کاستی فیلم نامه باشد یا ساده ترین راه برای سردرگم کردن ماجرا یا هر چیز دیگری که من چندان نمی دانم...اما در جاهایی هنر دقیق فیلم نامه نویس است برای ساختن یک آدم بزرگ به هوشمندانه ترین شیوه...آدم های بزرگی که بی نیازند از توضیح خودشان حتی اگر به سادگی یک جمله ی کوتاه باشد... ترانه در "من ترانه 15 سال دارم" و آقا سید در "طلا و مس" دو نمونه از مخلوقات همین هنر دقیقند...
پ.ن: بهار فقط بهانه ای بود برای نو کردن اینجا که خیلی وقت است از احساسات مهم زندگی ام جا مانده....
|
|
|
|
| چهارشنبه 7 مهر ماه سال 1389 |
|
بمیرم تا تو چشم تر نبینی نازنین... |
|
|
|
| پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389 |
|
قَالَتْ یَا أَیُّهَا المَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتَابٌ کَرِیمٌ
إِنَّهُ مِن سُلَیْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
" فرض کن برای اولین بار به جای ملکه ی سبا در شروع یک نامه بخوانی "به نام خداوند مهربان مهربان"!..." |
|
|
|
| یکشنبه 8 فروردین ماه سال 1389 |
|
"I sound so unintelligent and dimwitted when I write to you. Why? I give my permission to analyze it. Let's just try to have a marvelous time this weekend. I mean not try to analyze everything to death for once, if possible, especially me. I love you."
|
|
|
|
| سه شنبه 3 فروردین ماه سال 1389 |
|
ب مثل بهار، مثل باران
برای آدم هایی مثل من که در دنیای بزرگ خودشان زندگی می کنند این ور دنیا با آن ور دنیا فرق چندانی ندارد...بهارش، عیدش، دلتنگی اش، غربتش و همه چیزش یکی است... گرچه موقع تحویل سال لحظه ای دلشان زیاد برای خلوت اتاقشان و جانماز سفیدشان تنگ بشود...گرچه هر روز صبح که از خواب می پرند بی اختیار به این فکر کنند که کاش اینجا اتاق خودشان بود و آن طرف تر صدای بودن مامان در خانه...گرچه گاهی زیاد دیدن صورت بابا و مامان را بخواهند...آدم های مثل من گاهی حتی دلشان یک خیابان انقلاب می خواهد که وقت دلتنگی راه بروند و کتاب هایش را تماشا کنند و اصلا هم عین خیالشان نباشد که کتاب ورق می زنند یا خاطره...یا یک خیابان ولیعصر به همان بزرگی که هیچ نگران به انتها رسیدنش نباشند...و یا... اما همیشه، بعد از هر دلتنگی، فکر می کنند که: "برای دل من فرقی هم مگر دارد؟" برای دل همیشه تنگ آن ها فرقی ندارد. باور کنید. |
|
|
|
| دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388 |
|
گریستن هلیا! تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز... |
|
|
|
| جمعه 29 آبان ماه سال 1388 |
|
پاییز می گذشت...در کوچه های سبز...ما سوت می زدیم... این روزها باید عجیب باشد...وقتی شب هایش را با یک پست در اینجا می خوابی اما هر بار در آخر، نمی دانم اما لابد یک دست نامرئی ذخیره ی چرکنویس را تحمیلت می کند... هر زنگ مامان با آن صدای آرامی که دارد می تواند یک پست مفصل باشد برای اینجا...مثل امروز که گوشی را گرفتی نزدیک گوشت و با حرف های مامان همان برخورد را کردی که با لالایی ساعت نه کودکی هایت...صدا که شبیه علامت سوال شد به خودت آمدی و در جواب سوالی که مطمئنا نمی دانستی چیست گفتی "آره مامان خوب خوبم!" و با خنده ی انگار نگران مامان فهمیدی که سوتی داده ای... هشت هشت هشتاد و هشت یک پست بود برای اینجا. می نویسی که امروز را پایبند بودیم ولی همه می دانیم که در ما دیگر هیجان تاریخی اعداد هماهنگ برای آینده ته کشیده...مگر نه؟... نازنین که برایت می نویسد آبان را چه کنیم برای او یک نازنین و سه نقطه و برای خودت و خطاب به او می نویسی...از پاییزی که اینجا صبح هایش دیگر دیوانه ات نمی کند و چه بد که نمی کند... این روزها حتما عجیب است وقتی هر شبش یک پست وبلاگ است که سرنوشتش هرگز انتشار نمی شود...و مگر حتی اگر همه توافق کنند تو باور می کنی این همه سکوت و بی حرفی خودت را؟ ولی تو می دانی...سرنوشت این روزها باید پست های انتشار نیافته بماند...
|
|
|
|
| شنبه 2 آبان ماه سال 1388 |
|
برای پدربزرگ دلم برای شعرهایمان تنگ شده! از آن جا حواست به این هست؟ |
|
|
|
| چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388 |
|
بعضی جمله های دیروزت مدام برایم تکرار می شود! "می گوید از وقتی رفته ای پدر کم حرف شده و بی حوصله..." کاش نمی گفتی... |
|
|
|
| سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388 |
|
از یادداشت های انتشار نیافته...برای مامان... در حال وضو گرفتنم و هنوز ناهشیار که می شنوم به اسم صدایم می زند...با تردید به طرف در اتاق می روم...خوابیده...چهره اش حالت خاصی دارد که نمی فهممش...اما عجیب نگرانم می کند...دیوانه وار دوستش دارم...دوباره به اسم صدایم می زند...احساس عجیبی دارم...صدای اذان بلند می شود...به سرعت اتاق را ترک می کنم...فقط تا چند دقیقه ی دیگر در آن جا حتما کارم تمام بود...می دانم... پ.ن: این سر دنیا بودن بهانه ی خوبی است برای موجه بودن دلتنگی های من... تو شاید نمی دانستی...من اما همیشه دیوانه وار دلتنگت بودم...در اتاقم که می نشستم و گوش می دادم به صدای بودن تو در خانه...یا حتی همان وقت ها که برایم حرف می زدی و نوازشم می کردی به سبک کودکی هایم... |
|
|
|
| جمعه 16 مرداد ماه سال 1388 |
|
ما که زندگی را نرفته به آخر رسیده ایم...
برای ما میلاد یا شهادت فرقی نمی کرد...در هر دو به یک اندازه غم داشتیم...اندوهی که شاید
کسی جز خودمان جنسش را نمی فهمید...
|
|
|
|
| یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388 |
|
آگاهانه راه چاه را برگزیدن هم از آن حکایت هاست...شاید هم چیزی آن دورها به امید گذر یک کاروان مصری ست...چه می دانم...
|
|
|
|
| جمعه 26 تیر ماه سال 1388 |
|
برای الهه...
از چشم هایت ترسیدم...فکر کردم که ممکن است نگذارد همه ی حرفم را بزنم...لپ تاپم را
برداشتم بردم آن یکی اتاق دیگر و به گمانم اول یک دو نقطه پی برایت فرستادم...بعضی وقت ها
از چت خیلی راضیم و دعا می کنم که خدا مبتکرش را حفط کند!...حداقلش این است که چشم
ها نیستند...چشم ها همیشه نگرانم می کنند...بدیش این است که هرقدر هم که کسی نقش
بازی کند و من سعی کنم خودم را فریب دهم یک نگاهش کافی است که همه چیز لو برود...آن
روز چرندیاتی برایت سرهم کردم که هرچه بیشتر می نوشتم به نظرم افتضاح تر می شد و تو
ناراحت شدی و من خواستم که همه ی حرف هایم را فراموش کنی...خیلی بعدترش آمدی و
گفتی که فکر کردی و به این نتیجه رسیدی که موافقی با پیشنهاد من...باور کن هنوز نفهمیدم
که احساس واقعی ات وقت گفتن آن حرف ها چه بود...نفهمیدم که تا چه اندازه من را فهمیده
ای...دلخوری یا نه...راستش خیلی جرات نمی کنم بپرسم...چون همیشه انگار هر دو راضی تر
بوده ایم که همه چیز را به شوخی برگزار کنیم...حالا می خواهم ندانسته ولی جدی این ها را
برایت بنویسم...
من همیشه از داشتن خیلی خوب ها نگران بوده ام...از احساس مالکیت نسبت به کسانی
که زیاد دوستشان داشته ام...مهمترین دلیلی که برای ترس از ازدواج دارم و هرگز
نگفتم چون فکر می کردم که شاید خنده دار به نظر برسد همین احساس مالک بودن
است!...این که برویم یک جایی امضا کنیم که مهمترین فرد زندگی هم باشیم...و من شروع کنم
به احساس داشتن او و دلبستن به بودن او...این شروع یک فاجعه است...
و تو عزیزم داشتی کم کم این احساس را در من ایجاد می کردی که اولین و نزدیکترین دختری
باشی که همیشه دوستم می مانی و این یعنی آغاز یک احساس مالکیت...بدیش این بود
که نمی توانستم امیدوار باشم که احساسم به زودی تمام می شود...نه سال زمان کمی
نیست برای شناختن یکی و دوست داشتنش...همین است همه ی دلیلم...دوست دارم
همیشه همینطور بمانی...دوست داشته باشمت...زیاد...بی هیچ احساس تعلقی...
|
|
|
|
| پنجشنبه 18 تیر ماه سال 1388 |
|
تمام شد!
تمام شدم! ... |
|
|
|
| چهارشنبه 17 تیر ماه سال 1388 |
|
امروز به شدت متنبه شدم...جزئیاتش بماند برای خودم! فقط این جا می گذارم تا خاطرم باشد که... پ.ن : و یا به قول نیما: "به کجای این شب تار بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟"...
|
|
|
|
| جمعه 12 تیر ماه سال 1388 |
|
صفایی ندارد ارسطو شدن...
اتفاقات این روزها باعث شد که بیشتر از قبل احساس بدی پیدا کنم نسبت به رفتن...نه به این خاطر که اینجا اگر باشم کار مهمی انجام می دهم...نه....اما فکر می کنم که اگر روزی حادثه ای رخ بدهد به خودم خواهم گفت تو که نیستی دهنت را ببند و ساکت شو...حتی نگران هم حق نداری باشی...
پ.ن: بعد از خواندن مقدار زیادی خبر پراکنده از سایت ها و احساس اینکه مغزم ویروس اطلاعات گرفته و بعد چند دقیقه ای تحمل اخبار تلویزیون ایران، دست نوشته های بچه های شهید دانشگاه خودمان را که از اردو جنوب یادگار دارم می خوانم...خجالت می کشم...فقط همین...
|
|
|
|
| سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388 |
|
با توام ای سرزمین خسته ی دلتنگ من ... با این همه بغضم اگر بترکد... نه پر کاهی بر آب بنخواهد رفت می دانم!*
* شاملو |
|
|
|
| جمعه 29 خرداد ماه سال 1388 |
|
حرف های آن روزمان را خاطرت هست؟ بر خلاف عادت همیشه مان انتخاباتی بود...من گفتم به میرحسین رای می دهم! گرچه شاید هرگز مثل شماها سبز نبوده ام...تو سکوت کردی ولی انگار راضی بودی...گفتم ولی در تمام این انتخابات ها همیشه برای من مهمتر از ایران انقلاب بوده...مکث کردی...بعد با نگرانی گفتی پس تو احتمالا خیلی چیزها را نمی دانی...نمی دانم...شاید به خاطر آن علاقه ی مخفی در نگرانیت بود که آن روز دلم خواست برایت بیشتر حرف بزنم...بگویم که نه عزیز من...نه این که من ندانسته باشم همه ی نامردی ها و ظلم های در پس انقلاب را...نه این که پدر ننشسته باشد و برایم نگفته باشد که عزیزم بپذیر که انقلاب ما دیگر گذشته...نه این که در این سال ها حقیقت مدام مثل یک سیلی سخت محکم توی صورتم نخورده باشد...نه...اما می دانی...من همیشه جور دیگری نگاه کرده ام...من انقلاب را دوست دارم و شاید ندانی اما خیلی مهمتر از آن این است که خوب می دانم که دقیقا چه چیزی را دوست دارم...
ببین...این روزها که شلوغ است و غمگین، من بیشتر از آن روز مطمئن می شوم که هم درد و هم دغدغه حتی در این موج سبز، کم دارم...که اندک حرف های حساب برخی دوستان نیز این روزها بسادگی از هر دو طرف ناسزا می خورد...ولی من مثل همیشه از خودم توقع صبر و امید کرده ام...حتی اگر گاهی همه ی رنگ هایم فقط سیاه شوند...حتی اگر زیاد بشود که دلم برای خودمان بشدت بسوزد... |
|
|
|
| جمعه 22 خرداد ماه سال 1388 |
|
برای پدر...
آن سال ها من دختر کوچولویی بودم که حمایت تو را می خواست و از قدرتت احساس غرور می کرد. گرچه گاهی زیادی عصبیت می کردم و تو حسابی دعوایم می کردی ولی ما هر دو با داشتن هم خوشبخت بودیم مگر نه؟ من همیشه از دیدن تکاپویت در پی خودم احساس رضایت می کردم! این بود که گاهی در نیمه ی خیابان دستت را رها می کردم و می دویدم! یا آن روز که توی قفسه ی رختخواب ها چند ساعت پنهان شدم تا همه جا را دنبالم بگردی و تو بی آن که بدانی آن را یک شیطنت بی جا و زیاد از حد نامیدی و دعوایم کردی. دعوا کردنت همیشه غمگینم می کرد. توقع هیچ خشونتی از تو نداشتم حتی یک صدای بلند را! همین که صدایت کمی بلند می شد می
رنجیدم و فوری قهر می کردم یادت هست؟ ولی باور کن بی درنگ پشیمان می شدم و مدام چشمم به در بود که بیایی و یک جوری آشتی کنیم! اگر کمی دیر می شد برایت نقاشی می کشیدم و روی میزت می گذاشتم و بعدها
به من گفتی که چقدر آن نقاشی های من را دوست داشتی... شاید
من هنوز قدر امنیت آن سال ها را نمی دانستم وقتی در نوجوانی دلم خواست استقلال و عدم حمایتت را تجربه کنم! استقلال من نیازمند رقابت با تو بود و خیلی
وقت ها تلاش می کردم در مسابقه هایی مردانه در برابر تو شرکت کنم! گرچه آشکارا من بازنده بودم ولی برای من مهم تلاشی بود که در به
رشد رساندن قسمت مردانه ی شخصیتم داشتم! چیزی که برای استقلال از
تو ناخوداگاه لازم می دیدم...
می دانی...حالا که از همیشه مستقل ترم دلم به شدت دوباره آن حمایت مطلق
و آن امنیت بی نظیر در کنار تو بودن را می خواهد. من از
تکاپو در دنیای مردانه به راحتی خسته ام و اعتراف می کنم که هیچ جذابیتی
در آن نیافتم! گرچه خوب می دانم که تو در همه ی این سال ها محکم در پس
استقلال من ایستاده بودی و ممنونم که اجازه دادی آن را بیاموزم ولی حالا دلم می خواهد کمی نزدیکتر بیایی و
دستانم را که تنها اندکی از آن زمان کودکی بزرگ تر شده و هنوز هم به سادگی
در دستانت گم می شود در دست بگیری...
|
|
|
|
| چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388 |
|
| حتی من با همه ی صبرم به زودی سرم را از دست احمدی نژاد محکم به دیوار خواهم کوبید! |
|
|
|
| پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388 |
|
واقعیت این است که هر قدر به انتخابات نزدیک تر می شویم و بیانیه و سخنرانی و مناظره
و تبلیغات و صد چیز دیگر بیشتر می شود، من بی میل تر و بی انگیزه تر می شوم نسبت به انتخاب یک نفر! گاهی فکر می کنم که این استاد آمار درست می گفت و سیستم تصادفی باید بی خطاترین سیستم باشد! رای من احتمالا تصادفی خواهد بود!...
پ.ن: اینجا را هیچ وقت نخواستم برای بحث های آن چنانی در هیچ بابی! دلم می خواسته صرفا همیشه باشد برای چیزهایی که گفتنش را در جای دیگری چندان نمی پسندم! گر چه احتمالا نوشتن دردی را کم نمی کند ولی دست کم جذاب ترین کاری است که من فعلا سراغ دارم! |
|
|
|
| جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
حوالی خانه ی ما هنوز در انتظار باران است ...
دروغ چرا! از وقتی خاطرم هست به هیچ چیز در این دنیا اطمینان کامل نداشته ام...دست خودم هم نیست! اما باور کن به یک نظریه خیلی خوب اطمینان دارم! این دنیا اصلا بر اساس غم است! همه چیز این دنیا یک غم بزرگ با خودش دارد! تا همیشه...شک ندارم!... پ.ن: من البته غم زندگی هنوز چندان نمی دانم چیست! ... فعلا منظورم از غم مثلا همین اندوهی است که در پس دوست داشتن توست ... همین حالا که اینجا نشستی و نگاهم می کنی و باور کن فرق آنچنانی ندارد برای اندوه من حتی اگر قول بدهی که همیشه پیشم می مانی! ... |
|
|
|
| دوشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
تاریک روشن صبح...صدای اذان که بیدارت می کند...همان چند لحظه ی ناهوشیاری...پیش از اینکه کاملا یادت بیاید دنیا چه خبر است...بهترین است!... |
|
|
|
| سه شنبه 25 فروردین ماه سال 1388 |
|
"ترک کردن سیگار خیلی آسان است! من هزار بار این کار را کرده ام!..." |
|
|
|
| شنبه 26 بهمن ماه سال 1387 |
|
دلگیرم از این شهر سرد ...
تا حدی راضیم از تنهایی این شب ها که اغلب دستم به زور حتی برای روشن کردن تلویزیون می رود! ولی دور از انصاف است اگر نگویم که باید کمی خوش شانس باشی که تا تلویزیون را روشن می کنی شادمهر تقدیرش را بخواند! قهرمان خواننده های دوازده سالگیت!...
|
|
|
|
| پنجشنبه 23 آبان ماه سال 1387 |
|
هدیه روز تولد...
"شب مث هر شب بود و چند شب پیش و شب های دیگه اما علی تو نخ یه دنیای دیگه..." |
|
|
|
| دوشنبه 22 مهر ماه سال 1387 |
|
از هم دوریم
که باشیم
نیمی از من آنجاست
نیمی از تو اینجا
این همه خاطره که در چمدان جا نمیشود
نیستی
و این فقط کمی عجیب است
گیرم که دیگر به یک سیگار پُک نمیزنیم و در قوری لب پَر چای دم نمیکنیم یا روی کاناپهی زوار در رفتهات لم نمیدهیم که رویا ببافیم گیرم که عصرهای جمعه از همیشه دلگیرترند و شهر از همیشه سرد تر خالی تر ...
نیستی
و این فقط کمی عجیب است
هنوز
گلهای قاصد میرویند
هنوز
بادها میوزند
هنوز همهی راهها به شهر میرسند
و همهی شهرها
به تو
نیستی
و در قلب من حفرهایست
به بزرگی تمامِ بودنت
حفرهای
که با هیچ چیز پر نمیشود
و این
فقط
کمی
عجیب است.
|
|
|
|
| یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387 |
|
این صبحهای ابری پاییز تا همیشه میتواند مرا دیوانهی خودش کند... |
|
|
|
| یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387 |
|
م ن آ ف ت ا ب ا ن و ر م ... |
|
|
|
| شنبه 30 شهریور ماه سال 1387 |
|
ژاکتم را میپوشم و خواب آلود مینشینم سر میز....نیمه هوشیارم...آنقدر که هنوز به یاد نمیآورم دنیا چه خبر است...و از همین، این دقیقه ها را زندگی می کنم... مثل اینکه همه چیز، همین اتاق نیمه تاریک است و همین زمزمهی دعای سحر و چقدر خوب... چند لقمهای به زور میخورم...الله اکبر که می گویند نمازم را یک دقیقه ای می خوانم...حواسم به هیچ چیز نیست...می روم زیر پتو و از لرز خفیف باد پاییزی پنجره ی نیمه باز اتاقم کیف می کنم...رویایم عمیق میشود...صدای اذان هنوز بلند است!... |
|
|
|
| جمعه 15 شهریور ماه سال 1387 |
|
تنهایی افطار کردن گرچه مامان و بابا و سفرهی خوشرنگ خانه و یا شلوغی بچهها و سنگ- کاغذ-قیچیهایمان را برای اینکه کی برود خرید نداشت، ولی چیزی داشت این اولین افطاری که تنها بودم که تا همین حالا سرخوشم کرده... شکر میکنم خدا را برای همهی نعمتهایش...
|
|
|
|
| پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387 |
|
"زمزمه کن در گوشم...شاید سرانجام بتوانیم راهی برای آنکه بدون مه دروغین، شادمانه و و پر زندگی کنیم بیابیم...راهی خاکی و باریک و قدیمی، یا کوره راهی نکوبیده و ناهموار و نو..." |
|
|
|
| یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387 |
|
من از آنجایی که از همان بچگی آدم آکادمیک و بسیار با شخصیتی بودم(سوت یاهو! :دی) همیشه برایم نهایت بزرگ شدن یک دختر زمانی بود که پایان نامهاش را مینوشت. یعنی اگر مثلا دختری را در لباس عروس میدیدم به نظرم آنقدر بزرگ و با شخصیت نمیرسید. خلاصه همهی اینها برای این بود که بگویم من دارم پایان نامهام را مینویسم! البته اسم درسش پروژهی کارشناسی است اما من بیشتر به همان دلیل بالا(شما به روی خودتان نیاورید!) دوست دارم بگویم پایان نامه. |
|
|
|
| پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 |
|
سرما خورده شدهام
بی بوسهی باران!
|
|
|
|