شنبه 8 تیر ماه سال 1387

    به نظرم باید گاهی جرات این را داشته باشم که به خودم بخندم!

    به همه ی اشتباهات و حماقت هایم!

    و حتی همه ی دردها و خستگی هایم...

    نباید جدی بگیرمشان...

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

       نوستالژی برای امتجانات هم؟!!

       یک بار اینجا نوشته بودم که من بر خلاف همه ایام امتحانات را دوست دارم!اما حالا

       فکر می کنم مثل اینکه آن موقع وضعم خیلی خراب بوده!:دی

       هر چند به هر حال شب نخوابیدن های امتحان صفای خودش را دارد!(آدم احساس آدم هایی

       را دارد که کارهای مهم دارند!حالا مهم نیست که از ۴ ساعت بیدار ماندن در شب دست کم

       ۲ ساعتش را از خودت پذیرایی کرده باشی یا مثلا وبلاگ خوانده باشی!)

        و یا این که مثلا امتحانات باعث می شود کمتر به چیزهای دیگر فکر کنی و اینها

        ولی باور کنید من آدم شب های امتحان نیستم! اصلا از همان بچگی هم شب های امتحان

        غصه ام می گرفت!چون نمیشد بروم بازی کنم!

        هر چه بود تمام شد!همه ی امتحانات به این سبک پایان ترمی...و من می دانم که

        دلم آنقدر بی کار است که بعدا برای همین شب های امتحان هم تنگ می شود!

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

  باید به زندگی عادت کرد...هر چند تلخ باشد یا افسرده کننده...

  پ.ن:از آن روزهایی است که به بی تفاوتی محض رسیده ام...

  زمان هایی می شود که بدجور از خودم می ترسم...

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

 

   با مرگ، روح احتمالا به لحظه ی بی نظیری از آگاهی می رسد و من دارم به این فکر می کنم

   که یک نویسنده ،بعد از مرگش ـ اگر می توانست ـ چه تغییراتی در آثارش می داد...و یا اصلا

   همین ها را می نوشت؟

   یک جورایی با مرگ هر نویسنده ای که کتاب هایش را می خواندم دلم می گیرد...

   سفرت به سلامت نادر ابراهیمی عزیز...

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

  سکوتم از رضایت نیست

  دلم اهل شکایت نیست...

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

   از من اثری ز سعی ساقی مانده است

   وز زمزمه ی عطر اقاقی مانده است

    وز باده ی دوشین قدحی بیش نماند

    از عمر ندانم که چه باقی مانده است

    ...

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387

    نمی توانم این همه دوست داشتنت را باور کنم...

    عشق در لحظه ات را شاید...اما...

    باور نمی کنم!

    خرده نگیر!

    دست خودم نیست!

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387

 

   من از طعم دوبیتی های باران خورده لبریزم

   کنار اشک هایم می شود آویخت دریا را...


جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387

 

  نابغه های پوچ

  که ایمان همه ی دیگران را

  به حساب بی استعدادیشان می گذارند

  نمی دانند که ایمان

  در معنای حقیقیش

  درکی فراتر از عقل آن ها می طلبد...

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387

  نمی دانم چرا اینطوری شد!هیچ انتظار نداشتم که در 22 سالگی به اینجا برسم...واقعیت این

  است که همه ی آن توهمات شیرین آرمانی دارد ته می کشد و من دارم تمام می شوم ...

  به سراغ هر چه می روم تنها سهمم در انتهایی نه چندان دور از آن دل زدگی است و این دقیقا

  همان چیزی است که به شدت کلافه ام می کند.هیچ چیز دیگر طعم ندارد...آن قوه ی تخیل بی

  نهایتم که زمانی بزرگترین شانس زندگیم بود هم دیگر کمکی نمی کند. وقتی چیز شیرینی حتی

  برای خیال هم وجود ندارد...

  دلم یک عشق کور می خواهد...معجزه...یک معجزه ی بزرگ...نمی شود؟

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387

   عید باشد، تعطیلات و مهمانی و مسافرت و هر چیز دیگر هم که باشد من باید روزی یک

   بار هم که شده سری به اینجا و همه ی فراورده های اینترنتی ام بزنم!

   معتاد شده ام دیگر!هیچ توجیهی هم قابل قبول نیست!:دی

   پ.ن:comming soon!:D 

   من بعدا یک متنی مربوط به کامنت های نوشته ی قبل این جا پست می کنم.آن موقع فرصتش

   نبود و کوتاه جواب دادم ولی به نظرم موردی است که ارزش یک پست جداگانه را دارد. 

دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

 "به نظرم،سیمور با این ساختار شش خطی و این آواهای غریب دقیقا کاری با شعر می کند که 

  مقدر بود بکند.تا به حال که اکثریت 184شعر نه شاد،بلکه بی اندازه وجد آورندو هر کسی

  در هر جایی، حتی با صدای بلند در یتیم خانه های بسیار پیشرفته در شب های طوفانی،

  می تواند آن ها را بخواند،اما من نمی توانم بدون احتیاط سی،سی و پنج شعر آخر را به

  هیچ بنی بشری که دست کم دوبار در عمرش،و ترجیحا آرام،نمرده است توصیه کنم."

  سیمور:پیشگفتار

  سلینجر

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

    من تازگی ها یک طوریم شده و آن این که خیلی نمی توانم بیایم اینجا،صفحه ی مدیریت

    کاربر را باز کنم و بنویسم.شاید به این دلیل که چند وقتی است دلم نوشتن شبیه آن دفتر

    خاطرات را می خواهد که البته بیشتر کلنجارهای ذهن پراکنده ام بود تا چیز دیگری.

    اما خوب این جا نمی شود چون رنگ طوسی یک نواختش رنگ همه ی لحظه های من

    نیست.این است که چند روز پیش به سرم زد یک وبلاگ دیگر هم درست کنم و هر چی که

    به ذهنم رسید را زیاد و بی نظم بنویسم.این کار همیشه برایم لذت خاصی دارد چون تا حد

    خوبی از دست پراکندگی فکر و احساسم راحت می شوم.

    به خصوص این که تازگی این سایکو را هم نازنین معرفی کرد و من حسابی پرانگیزه تر شدم.

    چون حال درست کردن دستی یک وبلاگ دیگر را نداشتم.فقط بدیش این است که بلاگ اسکای

    ندارد و بقیه ی آن هایی را هم که حمایت می کند یک مشکلی دارند بنابراین فعلا تعطیل مانده

    تا بعد.

    پ.ن:عید هم مبارک.به هر حال به نظرم زمینمان کار مهمی کرده که یک دور دیگر هم دور

    خورشید زده است و این که من بهار را دست کم خیلی بیشتر از زمستان و تابستان

    دوست دارم.

    پ.ن:ضمنا من متاسفم به خاطر این سیستم تایید نظر.ناچار شدم! 

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

 شاید بیشترین فرق جنوب* این است که می توانی دست کم برای پنج روز هم که شده در

 هوایی غیر مسموم نفس بکشی...وقتی همه ی دورو برت ـ از به روزترین اخبار سیاسی و

 اجتماعی کشورت تا پیش پا افتاده ترین روابط انسانی،از جامعه ی علمی و دینی تا ادبیات و هنر،

 خودت و هر چیز دیگری ـ پر است از ناخالصی و مسمومیت...

 ...

 تو که نمی دانی پازل این همه خراب زندگی من از چیست...

 من تکه هایم را جایی  ـ همان جا ها ـ جا گذاشته ام...

  *مناطق جنگی جنوب کشور

پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386

  می دانی...نسل ما مرض های پنهان زیادی دارد...

  یک طور بدی می شوم...از این همه آدم که مدام حواسشان هست که جذاب باشند...

  در همه ی رفتارها و حرف ها و حتی نگاه هایشان...

   آدم های کاغذی امروز...

   آن هم از نوع رنگی اش...

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386

    تنها - خسته از تنها...

    یک شعر دارد این ریچارد براتیگان که ترجمه اش این است:

    "تنها به این دلیل که مردم فکرت را دوست دارند

     معنایش این نیست

     که مجبور باشند

     تنت را هم دوست بدارند"

     یا شاید هم

     معنایش این نیست که کسی خودت را نیز دوست بدارد

     تنها به این دلیل که تنت را دوست می دارد!

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

   ملوانی تنهای ام

   بازمانده ی جنگ های پیروز...

   شمس لنگرودی

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

    آخرین برگ درخت افتاد

    در حیاط خلوت پاییز

    شادی شمشاد

    ...

    دستور زبان عشق

جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

   این گزاره ی همیشه درست "خواستن توانستن است."به تازگی برای من تنها به

   انتفای مقدم بر قرار است!

   خوب این که معلوم است!اما کسی راه حلی برای آن ها که نمی دانند چه می خواهند یا

   احتمالا چیزی نمی خواهند ندارد؟!!

   پ.ن:نه این که خیال کنید ربطی دارد به منطق ریاضی داشتن ترم پیش من!:دی

یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386

   من از تبار غزل های سهل و ممتنعم...

   این روزها با دو چیز تلویزیون اساسی کیفور می شوم.یکی این آهنگ های انقلاب که هنوز   

   هم یک حس خوب بی نظیر عجیبی می دهد و دیگر این سریال حلقه سبز...هرچند که اغلب

   حوصله ام به دیدن سریال نمی کشد ولی به نظرم گاهی با ندیدن بعضی از این ها چیزی

   از دست داده ام!

   پ.ن:راستش حالا که نگاه می کنم آن شعر قبلی از مشیری را چندان دوست ندارم!

   پ.ن:سبب منم که میشکنم...

جمعه 12 بهمن ماه سال 1386

     I_whose cup of life teems with tears...

         در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟

         با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟

         در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟

         جام اگر بشکست؟

         ساز اگر بگسست؟

         شعر اگر دیگر به دل ننشست؟

         فریذون مشیری

 

      ...

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386

 

   من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ

   این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد؟!

   باران ترنم شده ام در خودم امشب...

دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386

     "قطار می رود

      تو می روی

      تمام ایستگاه می رود

      و من چقدر ساده ام

      که سال های سال

      در انتظار تو

      کنار این قطار رفته ایستاده ام

      و همچنان

          به نرده های ایستگاه رفته

                                        تکیه داده ام!"

         دستور زبان عشق

یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386

  چه فرقی می کند دیدن یا ندیدنت!

  وقتی دلتنگی های من همچنان و انگار برای همیشه ی بودن یا نبودنت دامنه دارد...

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

   شده ام مثل دیوانه ای سخت تشنه که آب را پس زده و دل به یافتن سرابی بسته...

  

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

   لرز دارم...نه بنا بر عادت این روزها...منم اینجا و نزدیکی آتشی که نگاهش چشمانم

   را می سوزاند...اما دلم...در آن عجیب بی اثر است...

   می دانی...ترجیح می دهم همه ی این ها را بگذارم به حساب تنبیه خدا...دوست دارم

   خیال کنم هنوز آن قدر دوستم دارد که...دلم باور تنهایی را تاب نمی آورد...می دانم...

سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386

      بی دوست پریشانم و با دوست

      .

      .

      .

      پریشان...

     

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

  این روزها خاطره ی سردی خواهد شد...از این است که می ترسم...

شنبه 22 دی ماه سال 1386
   ج ا م ن و ش ی ن ب ر ل ب د ا ر م...
شنبه 22 دی ماه سال 1386

 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

 بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد

سه شنبه 18 دی ماه سال 1386

  همه جا در غبار فرو رفته...برای من که مدتی است دنیا را از پس پنجره می بینم!

   ببین!

   اینجا نشسته ام و از سر ناچاری روی غبارها لبخند می کشم...

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

    برف!

 

   این عکسه باحاله نه؟

   یه جورایی خیلی شبیه احساس منه وقتی برف میاد...همونقدر سفید وسرد...

   درست بر عکس باران های دیوانه کننده ی پاییز...

 

دوشنبه 10 دی ماه سال 1386

      

      برای گلناز...

     "عشق است یا لغزش؟ فرقی هم مگر دارد؟عشق همیشه لغزش است!لغزش از جایگاهی

     به جایگاه دیگر."سیب سرخ حوا همیشه بهانه است."مهم این است که با خوردنش از کدام

     سرزمین سر در می آوری.حال توهم باشد یا حقیقت...اصل کیفیتی است که در دل ایجاد

     می کند...عشق ها راستین اند،معشوق دروغین...

     "عشق تنها کار بی چرای عالم است."*پس از آن که عاشق می فهمد که معشوقی

      در میان نیست عشق تنها کار بی برای عالم نیز می شود.به ایثار می رسد.خود کفا و بر

      محور خود چرخیده...بی نیاز و بی دریغ و پر اغماض..."*

      *سوسن شریعتی

      *دکتر شریعتی

  

    

پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386

 

    مستم از جام تهی حیرانی

    باده نوشیده شده پنهانی...

چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

    دوست دارم دوستشان بدارم

    بیش از آنکه دوستم بدارند...

دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386

       زندگی را نمی دانم چیست...عشق را هم...فقط گاهی می شود که چیزی جایی می لرزد!

       فرو می ریزد...حتی گاه متلاشی می شود...عقل را هم نمی دانم چیست!شاید همان که

       مدام به همه چیز گیر میدهد...همان که  گاهی بی خیالم می کند و گاهی خودخواه...گاهی

       به زندگی می خندد و گاه به نیستی می کشاندم!

       دین را هم نمی دانم...

       اما یادم می آید آن اولین بار را که چیزی درونم لرزید...نه نلرزید!زیر و رو شد...همانی که

       به نظرم آنقدرها داشت که حتی نگاهش هم دلت را زیر و رو کند...مثل همان عکس بزرگ

       بزرگراه همت...چیزی که در جای دیگری نبود...در آدم هایش هم نبود...همه ی نویسندگان

       یا کسانی که آن وقت ها میشناختم...دل آدم را می لرزاند...همه اش همین بود...

       اداهای مطالعه و تحقیق و این ها هم حاشیه بود...شاید برای راضی کردن خودم...وگرنه من

       که آن وقت ها یک دختر بچه ی دبیرستانی بیشتر نبودم...هنوز هم چیز بیشتری نیستم!

      حالا هم هر وقت می روم جلسه ی دفتر مطالعات،درست همان جاهایی که بحث های دین

      شناسی مان بالا گرفته، دلم براحتی همه ی آنچه را که عقلم هزار دلیل می خواهد گواهی

      می دهد...اما عقل...این عقل با همه ی ادعایش آخر به بیراهه می کشاندم...شاید هم

      همه ی درماندگیش از این است که خیلی مانده تا بزرگ شود!

      نمی دانم...

شنبه 17 آذر ماه سال 1386

       بدان که دوستت ندارم و دوستت دارم.

       چرا که زندگی دو چهره ایست

       و کلام بال سکوتی است

       درون آتشی نیمه سرد.

       من برای آغاز دوست داشتن ات،دوستت می دارم

       برای آغاز نو تا ابد

       و برای آنکه هرگز دست از دوست داشتنت برندارم،

       از این روست که هنوز دوستت ندارم...*

  

       *پابلو نرودا

 

 

 

پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386

  من هم...

  این به هم ریختن های متوالی دارد همه ی انرژیم را می گیرد...

  همین است که می گویی گلناز...دنیای مضحکیست!من از همه ی رقابت های قدرتی اش

  چندشم می شود...

  به قول سالینجر مورد علاقه مان:حالم از خودم و هر کس دیگه،هرکسی که می خواد به

  جایی برسه و یا آدم متفاوت و جالبی باشه به هم می خوره...

 

دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386

     

      خسته هستم.می خواهم بخوابم...تو مرگ سبز می دانی چیست؟هیچ قانونی از رنگ سبز

      و بوی بهار حمایت نمی کند....من خسته هستم...

      خواب...تنها خواب...بخواب هلیا،دیر است.دود دیدگانت را آزار می دهد.دیگر هیچ کس بخار

      پنجره ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

      شب از من خالیست هلیا...*

      پ.ن:البته امشب را پر است استثنا!امتحان دارم!:دی

 

      بار دیگر شهری که دوست می داشتم...

چهارشنبه 7 آذر ماه سال 1386

      شخصیت خودشیفته ی ما!

      واقعیت این است که خود شیفتگی و خود خواهی در نسل ما و به شکل خیلی حادترش

      در دانشگاه ما اپیدمی است.اگر این مساله فقط کمی ذهنتان را مشغول کرده باشد در این

      صورت یک روز قدم زدن در دانشگاه کافیست تا با هزاران منی برخورد کنید که هر کدامشان

      تقریبا حتم دارند که تافته ای جدا بافته اند!

      فکرش را که می کنم دلم برای خودمان می سوزد!ما شاید بی آنکه حتی متوجه باشیم

      مهمترین چیزهای زندگیمان را در ازای خود خواهی هایمان باخته ایم.نسل ما مفاهیمی

      چون عشق، وطن پرستی و ...را کهنه و بیهوده می داند و برای آن هزار توجیه عقلی و

      منطقی دارد.غافل از اینکه بی شک عقل اول از همه دربند من است.مساله این جاست که

      عقل همه این ها را کم اهمیت تر از آن می بیند که عمری را برایش صرف کند.اما اگر غیر این

      باشد یعنی همه ی عمر در خدمت یک من با هزار خواسته و در آخر؟نتیجه اش می شود

      نسل ما!یک عده آدم افسرده و بی انگیزه و خودخواه!

      دلم نمی خواهد وارد این مفاهیم شوم.چیزهایی که تقریبا بزرگترین مجهولات زندگیم

      به حساب می آیند.حتی گاهی فکر می کنم(شاید از روی خودخواهی!)که کمتر منی

      ارزش آن را دارد که جایگزین من خودت شود.یعنی به نظرم نباید از یک من در آمدو در بند

      منی دیگر شد.اچه می دانم... شاید هم برای شروع بد نباشد!منی که آنقدر بزرگ شده که

      به این راحتی ها نمی توانی از شرش خلاص شوی...اما من دلم آدم بزرگ می خواهد...

      یکی  که این همه در بند خودش نباشد...من کم کم حالم دارد از خودم و همه ی

      من های اطرافم بهم می خورد...

      پ.ن:داشتم کتاب زندگینامه ی شهید کاظمی را می خواندم...

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 24473