شخصیت خودشیفته ی ما!
واقعیت این است که خود شیفتگی و خود خواهی در نسل ما و به شکل خیلی حادترش
در دانشگاه ما اپیدمی است.اگر این مساله فقط کمی ذهنتان را مشغول کرده باشد در این
صورت یک روز قدم زدن در دانشگاه کافیست تا با هزاران منی برخورد کنید که هر کدامشان
تقریبا حتم دارند که تافته ای جدا بافته اند!
فکرش را که می کنم دلم برای خودمان می سوزد!ما شاید بی آنکه حتی متوجه باشیم
مهمترین چیزهای زندگیمان را در ازای خود خواهی هایمان باخته ایم.نسل ما مفاهیمی
چون عشق، وطن پرستی و ...را کهنه و بیهوده می داند و برای آن هزار توجیه عقلی و
منطقی دارد.غافل از اینکه بی شک عقل اول از همه دربند من است.مساله این جاست که
عقل همه این ها را کم اهمیت تر از آن می بیند که عمری را برایش صرف کند.اما اگر غیر این
باشد یعنی همه ی عمر در خدمت یک من با هزار خواسته و در آخر؟نتیجه اش می شود
نسل ما!یک عده آدم افسرده و بی انگیزه و خودخواه!
دلم نمی خواهد وارد این مفاهیم شوم.چیزهایی که تقریبا بزرگترین مجهولات زندگیم
به حساب می آیند.حتی گاهی فکر می کنم(شاید از روی خودخواهی!)که کمتر منی
ارزش آن را دارد که جایگزین من خودت شود.یعنی به نظرم نباید از یک من در آمدو در بند
منی دیگر شد.اچه می دانم... شاید هم برای شروع بد نباشد!منی که آنقدر بزرگ شده که
به این راحتی ها نمی توانی از شرش خلاص شوی...اما من دلم آدم بزرگ می خواهد...
یکی که این همه در بند خودش نباشد...من کم کم حالم دارد از خودم و همه ی
من های اطرافم بهم می خورد...
پ.ن:داشتم کتاب زندگینامه ی شهید کاظمی را می خواندم...
|