زندگی را نمی دانم چیست...عشق را هم...فقط گاهی می شود که چیزی جایی می لرزد!
فرو می ریزد...حتی گاه متلاشی می شود...عقل را هم نمی دانم چیست!شاید همان که
مدام به همه چیز گیر میدهد...همان که گاهی بی خیالم می کند و گاهی خودخواه...گاهی
به زندگی می خندد و گاه به نیستی می کشاندم!
دین را هم نمی دانم...
اما یادم می آید آن اولین بار را که چیزی درونم لرزید...نه نلرزید!زیر و رو شد...همانی که
به نظرم آنقدرها داشت که حتی نگاهش هم دلت را زیر و رو کند...مثل همان عکس بزرگ
بزرگراه همت...چیزی که در جای دیگری نبود...در آدم هایش هم نبود...همه ی نویسندگان
یا کسانی که آن وقت ها میشناختم...دل آدم را می لرزاند...همه اش همین بود...
اداهای مطالعه و تحقیق و این ها هم حاشیه بود...شاید برای راضی کردن خودم...وگرنه من
که آن وقت ها یک دختر بچه ی دبیرستانی بیشتر نبودم...هنوز هم چیز بیشتری نیستم!
حالا هم هر وقت می روم جلسه ی دفتر مطالعات،درست همان جاهایی که بحث های دین
شناسی مان بالا گرفته، دلم براحتی همه ی آنچه را که عقلم هزار دلیل می خواهد گواهی
می دهد...اما عقل...این عقل با همه ی ادعایش آخر به بیراهه می کشاندم...شاید هم
همه ی درماندگیش از این است که خیلی مانده تا بزرگ شود!
نمی دانم... |