لرز دارم...نه بنا بر عادت این روزها...منم اینجا و نزدیکی آتشی که نگاهش چشمانم
را می سوزاند...اما دلم...در آن عجیب بی اثر است...
می دانی...ترجیح می دهم همه ی این ها را بگذارم به حساب تنبیه خدا...دوست دارم
خیال کنم هنوز آن قدر دوستم دارد که...دلم باور تنهایی را تاب نمی آورد...می دانم... |