نمی دانم چرا اینطوری شد!هیچ انتظار نداشتم که در 22 سالگی به اینجا برسم...واقعیت این
است که همه ی آن توهمات شیرین آرمانی دارد ته می کشد و من دارم تمام می شوم ...
به سراغ هر چه می روم تنها سهمم در انتهایی نه چندان دور از آن دل زدگی است و این دقیقا
همان چیزی است که به شدت کلافه ام می کند.هیچ چیز دیگر طعم ندارد...آن قوه ی تخیل بی
نهایتم که زمانی بزرگترین شانس زندگیم بود هم دیگر کمکی نمی کند. وقتی چیز شیرینی حتی
برای خیال هم وجود ندارد...
دلم یک عشق کور می خواهد...معجزه...یک معجزه ی بزرگ...نمی شود؟ |